جوکهای پاستوریزه (1) !!!

یارو از دستشویی در میاد نفس نفس می زنه! بهش میگن چه خبرته بابا کوه کندی مگه؟! میگه نه ولی کوه ساختم!!!

 

به یک معتادی گفتند با اعداد 45 ، 46 ، 47 و 48 جمله بساز. گفت :

چلا پنجه می کشی؟

چلا شیشه می شکنی؟

چلا هف نمی زنی ؟

چلا هشتی ناراحت؟!!!

 

زن : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

شوهر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

(البته این جوک مال زن و شوهر های ده ها سال قبله. چون الان کدوم شوهری جرات داره به زن خودش این طوری حرف بزنه؟ اگرم جنون بگیره و همچین حرفی بزنه، حسابش با کرام الکاتبینه!!)

 

اینو میگن صرفه جویی از نوع ..؟!!!

میگن توی شهر خسیس ها(!) کاندیداهای مجلس برای تبلیغات دیگه زیاد ولخرجی نمی کردن که هی پوسترای بزرگ چاپ کنن بزنن به در و دیوار. خود کاندیداها هر روز از یه درخت آویزون می شدن؟!!!!!!!!!!!

 

وزی معلمی به شاگرد خود گفت: از روی درس 10 بار بنویس!

روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!

شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!

 

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.

دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است..!

 

بیمار: آقای دکتر! هنوز انگشتم درد می کند.

دکتر: ببینم، مگر نسخه ای را که هفته قبل بهت داده بودم، نپیچیدی؟

بیمار: چرا! پیچیدم دور انگشتم، ولی خوب نشد که نشد!

 

پدر: احمد چرا با علی دعوا کردی؟ببین لباسات همه پاره پاره شده باید یه لباس دیگه برات بخرم.

احمد: ولی باباجون، پدر علی باید یه علی دیگه بخره!!!

 

معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!

رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!

/ 0 نظر / 8 بازدید