شعر سراب

 

               سراب

 

آمد به گوشم گفته ای کمتر هوایت را کنم
راحت بگو از درگهت داری جواب می کنی


با خون دل از بهرِ تو ، در دل بنایی ساختم
عمرم به پایش رفت و تو ،‌یک دم خراب می کنی



من تشنه ی دریای تو،‌با سر به سویت می دوم
می خندی و دریای خود، بر من سراب می کنی


انگور عشق دادمت، شاید کنی رحمی و تو
گویی حرام نا رواست ،‌آنرا شراب می کنی


دریا برایت ناز کرد ، اما ز من رنجیده ای
کم لطفی او را چرا با من حساب می کنی؟


یک شیشه از باران دل دادم که حالم بنگری
با چشم خود دیدم شبی، آنرا در آب می کنی


رفتی سر آخر در غمت دیوانه تر گشتم ،‌ولی
درمان من در دست توست،‌بازآ ثواب می کنی
/ 0 نظر / 5 بازدید